|
 |
| موضوعي ثبت نشده است
|
 |
|
|
 |
|
 |
roman ماه من (15) سرم رو سينۀ پهن و مردونۀ مازيار بود. از تكيه كردنم رو شونش حقيقتا به طور غير قابل وصفي لذت مي بردم. اما راستش معذب بودم. من و مازيار تو پارك. مكانِ عمومي كه شاملِ همه مدل رهگذري ميشه. اصلا دلم نمي خواست اين كارِ ما باعث منحرف شدن و يا درگير شدنِ ذهنِ يه كودك يا شايدم يه نوجوون بشه. براي همين خودم رو كمي عقب كشيدم و سعي كردم از مهار دستاي گرمش و سينۀ پهن و پر از وسوسش فاصله بگيرم. ـ مازيار جاي درستي نيست عزيزم. ـ مازيار: بيخي مهتا! تو خونتون كه انگار اومدم امامزاده. احساسِ الانت گرمتر و بيشتر از وقتيِ كه تو خونه بغلت مي كنم. نمي دونم چرا تو خونه ازم فرار مي كني و راحت نيستي. پس بزار همينجا از فرصت استفاده كنم. ـ من: مازي اذيت نكن بابا تو خيابون كه جاي اينكارا نيست توام كه يه جوونِ تازه به بلوغ رسيده نيستي خودت رو كنترل كن عزيزم. كلافه دستش و انداخت پشت نيمكتِ سبز رنگ پارك و گفت: ـ باشه. اينم كنترل! بيا حداقل نزديكترم. لبخندي زدم و تكوني تو جام به خودم دادم كه مثلا نزدكتر شيم اما مازيار نفسش و سخت داد بيرون و خودش چسبيد بهم. ـ مازيار: مهتا به حرفاي اونروزمون فكر كردي؟ اونروز كه بي نتيجه موند. بعدشم تو سر يه شوخيِ دوستم كلي دعوا راه انداختي و يه هفته مشغولِ رفعِ سوء تفاهم بوديم. حالا كه همه چيز خوبه. بيا راجع بهش حرف بزنيم. خودم و با دكمه هاي مدليِ سر آستينِ پالتوم گردم كردم و دلخور گفتم: ـ آره چقدرم كه دلخوريم و رفع كردي. آخرشم كه خودم بهت زنگ زدم. و اينكه بنظرِ من اون قضيۀ تو سفره خونه تموم شدست. بهتره بحثش رو پيش نكشي. ـ مازيار: اين رابطه رو دو نفر تشكيل دادن. نمي شه كه يكي راضي باشه و نظر اون يكي ناديده گرفته شه. ـ من: خوب عزيزم. من ناراضيم تو راضي. اينه حرفت؟! حالا مي خواي چيكار كني؟ وقتي من مي گم حد خودت و بدون و مي گم دلم نمي خواد؟ اگه قرار باشه به حرفِ تو گوش بديم كه من ناديده گرفته ميشم. ـ مازيار: مهتا تو بايد به من بيشتر توجه كني. من يه چيزايي رو ازت مي خوام. توام بايد براي من باشي و برآوردشون كني. ـ حالم بد ميشه. از تو نه اما از حرفات كه پر از هوسِ خيلي. مازيار يكم فكر كن، آخه بي معرفت مگه فهميدنِ يه زن چقدر سختِ؟ ـ مازيار: انقدر خودت و اذيت نكن مهتا. نيازِ جفتمونِ. قول ميدم بهت بد نگذره. هوس كدومِ دختر؟ تو يعني من و نشناختي؟ من اگه هوس داشتم كه خيلي وقت پيش كارم و مي كردم. اما دلم مي خواد خودت بخواي. اونجوري بيشتر بهم خوش مي گذره! چشم غره اي بهش رفتم و بلند شدم. ـ من: بايد برم ديرم شده. پشت سرم بلند شد و سوئي شرتش رو از رو دستم برداشت و كلافه گفت: ـ اي بابا توام كه هميشه بحث رو به نفع خودت به اتمام مي رسوني و خيلي راحت من و از سرت باز مي كني. صبرم داره تموم ميشه ها. در ماشين و باز كردم و نشستم. وقتي ديد جوابي ندادم خودشم نشست. ـ من: برسونمت يا مياي از جلوي دانشگاه ميري؟ كلافه دستي تو موهاي چربش كشيد و گفت: ـ برو سمتِ دانشگات. استارت زدم و با يه گاز كلاج سريع راه افتادم. زير چشمي نگاهي به مازيار كه دوباره اون روش بلند شده بود انداختم. خواستم مثلا رابطمون و يكم درست كنم. روز به روز داره بدتر ميشه و احساس مي كنم كه كنترل هيچ چيز دستِ من نيست. مازيارِ كه كلا بهونه گير شده و با هيچي راضي نميشه. همين نساز بودنش دليلِ سرديِ رابطمونِ كه سلول به سلولِ وجودم اين سردي و احساس مي كنه. ـ مازيار: ببين مهتا من دوستت دارم اما خدا نكنه صبرم تموم شه. تو مالِ مني . دلم مي خواد همه جوره باهات باشم. تمام و كمال. هميني كه من مي گم مهتا!! ما بايد با هم باشيم، بايد! اومديم و با هم بوديم و فهميديم جذابيتي براي هم نداريم اونوقت چي؟!! اونوقت ديگه ازدواج كرديم و نمي تونيم جدا شيم. پوزخندي زدم و تو دلم يه بار ديگه به خودم ناسزا گفتم كه هنوز مازيار و نشناختم. كه نشناخته دل دادم. خودم و سرزنش كردم نه براي انتخابم بلكه براي اينكه شش سالِ پيش بايد فكرِ يه همچين روزي رو مي كردم. ـ من: جدا؟ تو عشق و تو چي ميبيني؟ محبت و چجوري مي بيني؟ جذابيت؟ جذابيتي كه همش خلاصه شه تو نيازاي جنسي رو نمي خوام. بحث من ازدواج نيست. بحث من بي هدف بودنِ تواِ. مطمئن باش. اگه توام بخواي من بايد بشينم درست فكر كنم. تصميم به يه تجديدِ نظر اساسي تو وجودم راجع بهت شكل گرفته مازيار. احساسم مي گه هنوز مونده تا بشناسمت. بي توجه به اينكه رانندگي مي كنم مچِ دستم و محكم گرفت. باعث شد دستم از رو فرمون بلند شه و منحرف شم. انگار خودشم فهميد چي كار كرده. زود دستش و كشيد. زدم كنار و ماشين و پارك كردم. با داد گفتم: ـ ديوونه معلوم هست چي كاري مي كني؟ نزديك بود برم تو لاينِ بغل. اين غريزۀ شكل گرفته تو وجودت انقدر ارزش داره ؟ در جوابِ من مازيار خيلي بلند تر ادامه داد: ـ «به جهنم! به جهنم مــــهتــا... ببين هر چي گفتي به سازت رقصيدم. تو اين شش سال حسابي بهت حال دادم! الان مي گم با من باش مي گي نه؟ باشه حرفي نيست. پس برو خوش باش! يا اينكه بمون و ياد بگير به من نبايد نه بگي. فهميدي مهتـــــا؟ يا همه چيز تمومِ يا حرف، حرفِ منِ!!! بلاخره يه جور بايد به من ثابت شه كه تو بهم عشقي داري! همه چير بينِ ما تموم. همونطور كه تو نمي خواي منم نمي خوام. ديگه نمي خوام صدات و بشنوم چون همش يه مشت توجيهِ مسخره تحويلم ميدي و يه مشت حرفِ مسخره تر.» از دايرۀ باورم خارج بود. حرفاي مازيار دور از ذهن نبود اما دور از وجدان بود. هر لحظه بيشتر گر مي گرفتم. اما حرفاي آخرش. كلا خاموشم كرد. لهم كرد. ـ مازيار: هه آخه دختر چه فرقي مي كنه بكارتي باشه يا نه وقتي من همه جورِ لمست كردم؟ شما دختراي الان نو بريد به خدا. به رو به رو خيره بودم. با بسته شدنِ محكمِ درِ ماشين يه تلنگري نشست تو وجودم. بغضِ سركوب شدم و با هر زوري بود قورتش دادم... سرم و گذاشتم رو فرمون... صداي شكستن اومد. صداي خورد شدن. شكستني نه از جنس كريستال ... از جنس احساس... يكي تو سرم فرياد مي زد دنبالِ تيكه هاش نباشيد. تو وجودش شكسته. دستتون به وجودش نمي رسه. اينجا يه دل شكسته...
ادامه دارد... 
roman ماه من (15) roman ماه من (15) |
| مشاهده ادامه مطلب roman ماه من (15) |
|
تاريخ:
۲۸ اسفند ۱۳۹۱
ساعت:
۰۵:۰۰:۴۳
ارسال و مشاهده نظرات (0)
موضوع:
نويسنده:
ساسان
|
 |
|
 |
نامزد من(17) باصداي بلندي گفتم : آتي ، زود باش ديگه .
بابا بهم نگاه كردو گفت : مطمئني ميخوايي ببريش ؟؟
سوئيچ ماشينو تو دستم چرخوندمو گفتم : آره ، دلش براي مامان وباباش تنگ شده .
آيتان از اتاق اومد بيرو نو گفت : بريم .
به صورتش كه از زور هيجان قرمز شده بود خيره شدمو گفتم : بريم .
بعد از خداحافظي با بابا ، از خونه خارج شديم .
آيتان با عجله سوار ماشين شدو گفت : بدو آروين .
منم سوار ماشين شدمو گفتم : چقد هولي تو صبر كن بابا !!
آيتان درحالي كه بالا وپايين ميپريد گفت : يادت باشه با اين ماشين خوشكلت بهم رانندگي ياد بدي !!
ماشينو روشن كردمو گفتم : چشم امر ديگه اي نيست ؟
با پرويي گفت : نه فعلا همين يه قلم يادت باهش تا بعدا .
لبخندي زدمو سرمو تكون دادم . فكرم بدجور درگير پانا وبچه بود . واسم جالب
بود يكي مثل پانا هرشب زير گردنش كبوده از روي بي غيرتي ، يكي هم مثل آيتان
زير چشمش كبود ميشه از روي تعصب و غيرت . زندگي ها تا اين حد متفاوته .
آيتان بي حوصله گفت : آروين يكم گاز بده ،اگه به مورچه آدرس خونمونو داده
بودم تا الان رسيده بود . زير چشمي بهش نگاه كردمو دنده رو جابه جا كردم ،
پامو گذاشتم رو پدال گاز ، ثانيه به ثانيه سرعتم بيشتر ميشد . فكر ميكردم
الان آيتان هم ثل بقيه دخترا شروع ميكنه به جيغ جيغ ولي دركمال تعجب
دستاشو محكم كوبيد به همو گفت : آيول سرعت . آروين تند برو .
سرعتمو آروم آروم كم كردمو گفتم : تو امشب قصد داري مارو جون مرگ كني !
طبق عادت هميشگيش لباشو جمع كردو گفت : چرا سرعتتو كم كردي ؟
- چون هنوز زوده به اعزرائيل عرض ارادت كنيم .
آيتان شيشه ي ماشينو كشيد پايين و گفت : اين روزا زيادي خوشمزه شدي يخمك .
چپ چپ نگاش كردمو گفتم : توباز القاب مختلف رومن گذاشتي .
آيتان خنديدو گفت : يخ كه هستي مثل يخمك ولي از حق نگذريم بعضي موقع ها هم با وجود يخ بودنت دلچسب ميشي مثل يخ در بهشت .
خنديدم از اون خنده هايي كه يه دختر به زور ميتونست رو لبم بياره .
جلوي عمارت حاج فتوحي ايستادم ......... آيتان نفس كشداري كشيدو گفت : من ميترسم .
بهش نگاه كردمو گفتم : از چي ميترسي ؟ تو خونتون آدمخور كه وجود نداره ! در ضمن وقتي من پيشتم نبايد بترسي اينو آوايزه ي گوشت كن .
آيتان لبخند بانمكي زدو گفت : باشه هر وقت تو پيشمي نميترسم .
منم متقابلا لبخندي ردمو گفتم : پياده شو
با همديگه از ماشين پياده شديم . رفتم طرف آيتانودست يخ زده شو گرفتم . چند
قدم بيشتر نرفته بوديم كه آيتان ايستادو گفت : آروين بيا برگرديم . من
توان روبه رويي با حاجي رو ندارم .
روبه روش ايستادمو گفتم : مطمئنا مامان و بابات دلتنگتن . آتي اون حاجي باباته ، چرا ازش ميترسي ؟
آيتان با صداي لرزوني گفت : چون عقايدمو قبول نداره و عقايدشو با زور كمربندش بهم تحميل ميكنه !!
سعي كردم با حرفام مرهمي باشم براي درداش . گفتم : چند بار واسه عقايدت
جنگيدي ؟ تو تظاهر به قوي بودن ميكني ولي قوي نيستي . خسته نشدي از اين همه
تظاهر ؟ خود واقعيتو پيدا كن .و با حرفات قانعشون كن كه دوره اون رسمو
رسومات خشك سر اومده . چند بار اين كارو كردي ؟
- آروين من واسه عقايدم ........ خواسته هام جنگيدم ، داد زدم . فرياد
كشيدم . دلايلمو بهشون گفتم ولي اونا با كبود كردن بدنم بهم فهموندم با اين
همه دويدن به جاي نميرسم .
دستمو گذاشتم رولبشو گفتم : هيسسسسس ؛ حرف حق با دادو فرياد ميشه نا حق . الان ميريم داخل خونه . باشه ؟
دستمو محكم گرفتو گفت : باشه .........
زنگو فشار دادم ، بعد از چند ثانيه صداي بم حاج فتوحي بلند شد .
- كيه ؟؟
آيتان نگاه غم زده شو دوخت به من . چشمامو آروم بستم وباز كردم . با صداي لرزوني گفت : منم بابا باز كن .
صداي بعدي ، صداي باز شدن در بود . وارد حياط شديمو رفتيم طرف ساختمون .
خانوم فتوحي درحالي كه چادرشو درست ميكرد اومد استقبالمون . آيتان دستمو ول
كردو رفت طرفش با خنده گفت : مامان گلي خودم چطوره ؟؟
خانوم فتوحي دستاشو باز كردو آيتانو تو آغوشش جا دادو رو سرش بوسه زد . نزديكشون شدمو به رسم ادب گفتم : سلام .
خانوم فتوحي آيتانو از خودش جدا كردو گفت : سلام پسرم خوش اومدي . بفرماييد
داخل . وارد خونه شديم . كنار گوش آيتان اروم گفتم : سعي كن با باباتم مثل
مامانت رفتار كني .
آيتان لبخند تلخي زدو گفت : گرچه سخته ولي باشه !
مثل هميشه سالن از تميزي برق ميزد ، رفتيم طرف مبل هاي كه سمت چپ بود
ونشستيم. آيتان سرشو آورد كنار گوشمو گفت : دلم واسه اتاقم تنگ شده .
با خنده آروم گفتم : بايد به فكر گشادي دل تنگت باشم . اين روزا زيادي تنگ ميشه .
آيتان با گيجي نگام كردو با جديت گفت : بي ادب . منحرف
با تعجب گفتم : تو دوباره منظور من و كج گرفتي .
صداي خانوم فتوحي باعث شد من و آيتان از هم فاصله بگيريم .
- خوش اومديد
آيتان با بي تابي گفت : مامان آقا جون كجاست ؟
خانوم فتوحي با شرمندگي گفت : خوابه دخترم .
- آروين بريم اتاقمو بهت نشون بدم
به آيتان كه اخماش حسابي توهم بود نگاه كردم ........ بلند شدمو گفتم : بريم
خانوم فتوحي با عجله گفت : بشينيد يه چيزي بيارم بخوريد وقت واسه ديدن اتاق هست .
آيتان دستمو گرفتو گفت : وقت واسه خوردن هم زياده .
از پله ها رفتيم بالا . آيتان در يكي از اتاقهارو باز كرد .
اتاق آيتان مثل خودش بود . رنگ ديوار اتاقش به سبز ليمويي بود يه رنگ پر
جنب و جوش .ولي چون نور اتاق كم بودين سبز ليمويي به سبز نخودي تبديل شده
بود .
يه تخت بزرگ فلزي هم دقيقا وسط اتاق قرار داشت . آيتان خودشو پرت كرد رو
تختو گفت : ببين اتاق من مثل اتاق تو دلگير نيست . منم رفتم رو تختو گفتم :
آره قشنگه .
آيتان بدون اينكه تكون بخوره بهم خيره شد ......... نگاهش بدجور ذوب كننده بود .
رفتم طرفش . روسريسشو از سرش در آوردم . دستمو تو موهاي مشكيش به حركت در آوردم . آيتان چشماشو بست و با صداي لرزوني گفت : آروين
لرزش صداشو گذاشتم پاي خجالت و حياي دخترونه . صورتمو بردم نزديك صورتشو گفتم : جانم ؟
چشماشو باز كرد. حالا چشماي اونم دقيقا مثل چشماي من خمار بود . سرمو بردم
نزديكتر ، نميخواستم از آيتان سوء استفاده كنم . نبايد منم مثل همه در حقش
ظلم كنم .
ولي وسوسه اون نگاه ذوب كننده و اين چشماي خمار لعنتي باعث شد لبامو بزارم
رو لباش . نرم نرم بوسيدمش . بوسيدم دختري رو كه وقتي پيشش بودم لبخند از
لبم محو نميشد ، بوسيدم دختري رو كه تحمل ديدن اشكاشو نداشتم ، بوسيدم
دختري رو كه هميشه جواباش غافلگيرم ميكرد .لبامو از لباش جدا كردمو بهش
خيره شدم .
چشماش بسته بود . آروم صداش زدم
- آتي ؟
چشماشو باز كردو با گريه چسبيد بهم و گفت : آروين من بايد يه چيزي رو بهت بگم .
با تعجب بغلش كردمو گفتم : چي شده ؟
سرشو چسبوند به سينمو گفت : من ...... آريا ......
نامزد من(17) نامزد من(17) |
| مشاهده ادامه مطلب نامزد من(17) |
|
تاريخ:
۲۸ اسفند ۱۳۹۱
ساعت:
۰۵:۰۰:۴۳
ارسال و مشاهده نظرات (0)
موضوع:
نويسنده:
ساسان
|
 |
|
 |
دانلود پاورپوينت آلودگي محيط زيست با سوخت ها
دانلود فايل پاورپوينت آلودگي محيط زيست
در اين فايل پاورپوينت به نكاتي در خصوص آلودگي محيط دريا با سوخت كشتي ها اشاره شده است و راهكارهايي براي از بين بردن اين آلودگي ها و پيشگيري از آلودگي محيط زيست دريايي براي زنده ماندن موجودات دريايي پرداخته شده است .
دانلود پاورپوينت آلودگي محيط زيست با سوخت ها دانلود پاورپوينت آلودگي محيط زيست با سوخت ها |
| مشاهده ادامه مطلب دانلود پاورپوينت آلودگي محيط زيست با سوخت ها |
|
تاريخ:
۲۸ اسفند ۱۳۹۱
ساعت:
۰۵:۰۰:۴۳
ارسال و مشاهده نظرات (0)
موضوع:
نويسنده:
ساسان
|
 |
|
|
|
 |
|
|
 |
| لينكي ثبت نشده است
|
 |
|